دلم میخواد مدیتیشن کنم.
برحسب تصادف یه مستند درباره “شادی” به پستم خورد.
آخراش راجع به مدیتیشن بحث شد.
دلم تنگ شد.
——
ساعت هفت و بیست دقیقه بامداده.
از چهار بیدارم.
بیشتر از معمول احساس سرماخوردگی و بدن درد دارم.
آلمانی کماکان سخته.
از نظر روجی خیلی وضعم وخیمه.
احتمالا بر نگردم ایران و برم قبرس.
تا ببینیم چی میشه.
خیلی نگران فوق لیسانسمم.
خیلی نگران وضع ایرانم.
خیلی نگران وضع پدر و مادرمم.
خیلی نگران وضع برادرامم.
کاری از دستم بر نمییاد.
نمیدونم چی شد افتادم تو این مسیر اشتباه.
زندگیم به گه کشیده شد.
از کجا کار خراب شد؟