هننی کرد و هیسسی کرد و از کار افتاد. خیلی سرد نیست. بادگیر پوشیدم تو اتاق. نشستم پشت لپ تاب داغ.
کتاب جنتری لی رو که تقریبا سال پیش شروع کرده بودم به خوندن، دیروز تمام کردم و کتاب دومش رو شروع کردم بلافاصله.
خوشم نمی یاد ازش. طرف اینکاره نیست.
سه هفته پیش تو کازینو 700 دلار باختم.
از قبلش حالم خوب نبود. پروژه ام رو خیلی سخت و خیلی دیر قبول کردن. یه جورائی با مننت.
الان یه ماهه که تو خوابگاهم. یه اتاق تک بهم دادن. اینجا لاندریش خیلی باحاله. حال می کنم وقتی لباسام رو می شورم.
هفتهء پیش درخواست ویزا کردم برای آلمان. قراره هفتهء بعد نتیجش بیاد. از صمیم قلب دلم میخواد ویزا ندن. می خوام برگردم ایران. می خوام برم تو اتاقم و یه ماه فقط کتاب داستان بخونم.
جلوترین دندونم درد می کنه. شاید سرما خوده باشم.
تهران که بودم خبری نمی خوندم، خیالم راحت بود. اینجا همش خبرای بد از ایران می شنوم.
حواسم که به پروژه بود، خوب بود. اینجا همش درد می کشم. به معنی واقعی کلمه دلم میخواد یکی کنارم باشه. کاش دوست دختر داشتم. کاش ازدواج کرده بودم.
غذای خوابگاه اغلب مذخرفه. وقتائی که خیلی مذخرفه منم خیلی گشنمه چند لقمه اول رو راحت میدم پائین ولی به محض اینکه یخوده ته دلم پر میشه، لقمه بعدی اشک تو چشم پر می شه و خدا خدا می کنم که بالا نیارم و آبرو ریزی نشه.
دیشب مریم زنگ زد و تا ورداشتم قطع کرد.