پروژهء دکترا

ژانویه 30, 2010 با anerdgeek

برام نوشته:

What would be your intended area of research in your PhD project?

فردا دارم می‌رم ازنابروک. امشب آخرین شبم هست تو برلین. خوش نگذشت ولی من عشقانه اینجا رو دوست داشتم.

اصلا چشمم آب نمی‌خوره که منو تحویل بگیرند.

اگه تحویل نگیرند نمی‌دونم چی‌کار کنم.

خیلی خسته هستم و مریض.

سرمای هوا واقعا فشار می‌یاره و جالبه که بعد از دو ماه شبانه روز آلمانی یادگرفتن، هنوز نمی‌تونم گیلیممو از آب بکشم.

مواظب خودت باش.

از کمتر گلواژه‌هایش

ژانویه 29, 2010 با anerdgeek

«کوهستان را در جیب مانتوی سیاهت تا می‌کنی

بعد پشیمان می‌شوی

درش می‌آوری

تا خورشید در جای خالی من غروب کند

بنا‌بر‌این

او تو را جوری دوست دارد

که خودت هرگز نداشته‌ای

مثل دلتنگی ساحل یک طرف دریا برای طرف دیگرش»

از سعدی گل بیانی

مدیتیشن

ژانویه 13, 2010 با anerdgeek

دلم می‌خواد مدیتیشن کنم.
برحسب تصادف یه مستند درباره “شادی” به پستم خورد.
آخراش راجع به مدیتیشن بحث شد.
دلم تنگ شد.
——
ساعت هفت و بیست دقیقه بامداده.
از چهار بیدارم.
بیشتر از معمول احساس سرماخوردگی و بدن درد دارم.
آلمانی کماکان سخته.
از نظر روجی خیلی وضعم وخیمه.
احتمالا بر نگردم ایران و برم قبرس.
تا ببینیم چی می‌شه.
خیلی نگران فوق لیسانسمم.
خیلی نگران وضع ایرانم.
خیلی نگران وضع پدر و مادرمم.
خیلی نگران وضع برادرامم.
کاری از دستم بر نمی‌یاد.
نمی‌دونم چی شد افتادم تو این مسیر اشتباه.
زندگیم به گه کشیده شد.
از کجا کار خراب شد؟

فراگیری زبان

ژانویه 3, 2010 با anerdgeek

برای هرچه سریعتر یادگرفتن زبان آلمانی، دارم فیلم BDSM می‌بینم.
احساس می‌کنم گرچه یک کلمه هم نمی‌تونم صحبت کنم اما یه چیزائی می‌تونم بفهمم.
خیلی جالبه که حتی وقتی داره دختره رو می‌زنه بهش که امر و نهی می‌کنه، می‌گه: bitte!

کاباره

دسامبر 23, 2009 با anerdgeek

یک ماه و یک روزه که آلمانم. برلین.

فردا کریسمسه.

سرماخوردم واقعا. دارم سنگریا می‌نوشم و فیلم کاباره رو می‌بینم.

دوسش داشتم تا حالا.

اینجا رو صادقانه دوست دارم.

زبان آلمانی خیلی سخته. یاد نمی‌گیرم.

همه چی رو رها کردم اومدم اینجا. کاش حداقل تز رو تمام می‌کردم بعد می‌یومدم.

خیلی اینجا سرد شد یهو. هفته پیش یخ بستم.

گرممه و عرق کردم. سنگریا الکل زیادی نداره. فکر کنم حالم جدی بده.

ای سی

نوامبر 11, 2009 با anerdgeek

هننی کرد و هیسسی کرد و از کار افتاد. خیلی سرد نیست. بادگیر پوشیدم تو اتاق. نشستم پشت لپ تاب داغ.

کتاب جنتری لی رو که تقریبا سال پیش شروع کرده بودم به خوندن، دیروز تمام کردم و کتاب دومش رو شروع کردم بلافاصله.

خوشم نمی یاد ازش. طرف اینکاره نیست.

سه هفته پیش تو کازینو 700 دلار باختم.

از قبلش حالم خوب نبود. پروژه ام رو خیلی سخت و خیلی دیر قبول کردن. یه جورائی با مننت.

الان یه ماهه که تو خوابگاهم. یه اتاق تک بهم دادن. اینجا لاندریش خیلی باحاله. حال می کنم وقتی لباسام رو می شورم.

هفتهء پیش درخواست ویزا کردم برای آلمان. قراره هفتهء بعد نتیجش بیاد. از صمیم قلب دلم میخواد ویزا ندن. می خوام برگردم ایران. می خوام برم تو اتاقم و یه ماه فقط کتاب داستان بخونم.

جلوترین دندونم درد می کنه. شاید سرما خوده باشم.

تهران که بودم خبری نمی خوندم، خیالم راحت بود. اینجا همش خبرای بد از ایران می شنوم.

حواسم که به پروژه بود، خوب بود. اینجا همش درد می کشم. به معنی واقعی کلمه دلم میخواد یکی کنارم باشه. کاش دوست دختر داشتم. کاش ازدواج کرده بودم.

غذای خوابگاه اغلب مذخرفه. وقتائی که خیلی مذخرفه منم خیلی گشنمه چند لقمه اول رو راحت میدم پائین ولی به محض اینکه یخوده ته دلم پر میشه، لقمه بعدی اشک تو چشم پر می شه و خدا خدا می کنم که بالا نیارم و آبرو ریزی نشه.

دیشب مریم زنگ زد و تا ورداشتم قطع کرد.

 

هم

ژانویه 29, 2009 با anerdgeek

امتحان ریاضیات مهندسی خوب شد.

پس‏فردا این موقع تو فرودگاه نشستم.

حیدر داره من رو بازی می‏ده. گقت نگران پروژه‏ات نباش، برو و با email با من در ارتباط باش.

حس می‏کنم داره منو از سر خودش وا می‏کنه.

خاک بر سر من که این پروژهء آسون رو به موقع تمام نکردم.

باید یه سر برم دانشکاه.

دارم کتاب Bright Messengers از جنتری لی رو می‏خونم که در ادامه سری کتابهای راما نوشته شده.

حالم اصلا خوش نیست. دلم می‏خواست مادرم می‏فهمید که الان وقت اومدن من نیست.

آرامش قبل از امتحان

ژانویه 24, 2009 با anerdgeek

سه‏شنبه امتحان ریاضیات مهندسی پیشرفته دارم. هنوز شروع نکردم به خوندن و فردا هم بعید می‏دونم شروع کنم.

سیگار برگ هابانس رو که پریروز خریده بودم دستم گرفتم یه مدت، بوش کردم، نوشته‏های روی جعبه‏اش رو خوندم، حشری شدم.

یه آبجو باز کردم لپ‏تاپ رو بردم رو بالکن، داشت بارون می‏آمد. کاپشن پوشیدم، شروع کردم به نوشیدن و کشیدن و دیدن سریالی که بعدن شد serenity و واقعا چه سرنیتی‏ائی بود برای من اون لحظات.

من واقعا دلم برای اینجا و این دوران و این خونه با بالکن بزرگش و درختای بلندش که دریارو از چشم پنهون کردن، تنگ می‏شه.

خیلی زیاد.

نوا

ژانویه 21, 2009 با anerdgeek

خیلی از دست خودم ناراحتم.

حالم از نوا بهم می‏خوره.

واقعا دختر بیشعوریه.

حیف اونهمه وقت و انرژی که حرومش کردم.

تف به ذات آدم بی‏ارزش.

Testing Deepest Sender

ژانویه 17, 2009 با anerdgeek

Finally I installed the damn plugin,
Writing right to left is a bit hard, and I prefer not to use it.
everything else seems ok.

Nava was here today, and I tried to teach her recursive functions. As a consequence I learned that I don’t know what’s going on under the hood  when we use recursion.

I hope someday I learn the whole scenario.