برای هرچه سریعتر یادگرفتن زبان آلمانی، دارم فیلم BDSM میبینم.
احساس میکنم گرچه یک کلمه هم نمیتونم صحبت کنم اما یه چیزائی میتونم بفهمم.
خیلی جالبه که حتی وقتی داره دختره رو میزنه بهش که امر و نهی میکنه، میگه: bitte!
فراگیری زبان
ژانویه 3, 2010 با anerdgeekکاباره
دسامبر 23, 2009 با anerdgeekیک ماه و یک روزه که آلمانم. برلین.
فردا کریسمسه.
سرماخوردم واقعا. دارم سنگریا مینوشم و فیلم کاباره رو میبینم.
دوسش داشتم تا حالا.
اینجا رو صادقانه دوست دارم.
زبان آلمانی خیلی سخته. یاد نمیگیرم.
همه چی رو رها کردم اومدم اینجا. کاش حداقل تز رو تمام میکردم بعد مییومدم.
خیلی اینجا سرد شد یهو. هفته پیش یخ بستم.
گرممه و عرق کردم. سنگریا الکل زیادی نداره. فکر کنم حالم جدی بده.
ای سی
نوامبر 11, 2009 با anerdgeekهننی کرد و هیسسی کرد و از کار افتاد. خیلی سرد نیست. بادگیر پوشیدم تو اتاق. نشستم پشت لپ تاب داغ.
کتاب جنتری لی رو که تقریبا سال پیش شروع کرده بودم به خوندن، دیروز تمام کردم و کتاب دومش رو شروع کردم بلافاصله.
خوشم نمی یاد ازش. طرف اینکاره نیست.
سه هفته پیش تو کازینو 700 دلار باختم.
از قبلش حالم خوب نبود. پروژه ام رو خیلی سخت و خیلی دیر قبول کردن. یه جورائی با مننت.
الان یه ماهه که تو خوابگاهم. یه اتاق تک بهم دادن. اینجا لاندریش خیلی باحاله. حال می کنم وقتی لباسام رو می شورم.
هفتهء پیش درخواست ویزا کردم برای آلمان. قراره هفتهء بعد نتیجش بیاد. از صمیم قلب دلم میخواد ویزا ندن. می خوام برگردم ایران. می خوام برم تو اتاقم و یه ماه فقط کتاب داستان بخونم.
جلوترین دندونم درد می کنه. شاید سرما خوده باشم.
تهران که بودم خبری نمی خوندم، خیالم راحت بود. اینجا همش خبرای بد از ایران می شنوم.
حواسم که به پروژه بود، خوب بود. اینجا همش درد می کشم. به معنی واقعی کلمه دلم میخواد یکی کنارم باشه. کاش دوست دختر داشتم. کاش ازدواج کرده بودم.
غذای خوابگاه اغلب مذخرفه. وقتائی که خیلی مذخرفه منم خیلی گشنمه چند لقمه اول رو راحت میدم پائین ولی به محض اینکه یخوده ته دلم پر میشه، لقمه بعدی اشک تو چشم پر می شه و خدا خدا می کنم که بالا نیارم و آبرو ریزی نشه.
دیشب مریم زنگ زد و تا ورداشتم قطع کرد.
هم
ژانویه 29, 2009 با anerdgeekامتحان ریاضیات مهندسی خوب شد.
پسفردا این موقع تو فرودگاه نشستم.
حیدر داره من رو بازی میده. گقت نگران پروژهات نباش، برو و با email با من در ارتباط باش.
حس میکنم داره منو از سر خودش وا میکنه.
خاک بر سر من که این پروژهء آسون رو به موقع تمام نکردم.
باید یه سر برم دانشکاه.
دارم کتاب Bright Messengers از جنتری لی رو میخونم که در ادامه سری کتابهای راما نوشته شده.
حالم اصلا خوش نیست. دلم میخواست مادرم میفهمید که الان وقت اومدن من نیست.
آرامش قبل از امتحان
ژانویه 24, 2009 با anerdgeekسهشنبه امتحان ریاضیات مهندسی پیشرفته دارم. هنوز شروع نکردم به خوندن و فردا هم بعید میدونم شروع کنم.
سیگار برگ هابانس رو که پریروز خریده بودم دستم گرفتم یه مدت، بوش کردم، نوشتههای روی جعبهاش رو خوندم، حشری شدم.
یه آبجو باز کردم لپتاپ رو بردم رو بالکن، داشت بارون میآمد. کاپشن پوشیدم، شروع کردم به نوشیدن و کشیدن و دیدن سریالی که بعدن شد serenity و واقعا چه سرنیتیائی بود برای من اون لحظات.
من واقعا دلم برای اینجا و این دوران و این خونه با بالکن بزرگش و درختای بلندش که دریارو از چشم پنهون کردن، تنگ میشه.
خیلی زیاد.
نوا
ژانویه 21, 2009 با anerdgeekخیلی از دست خودم ناراحتم.
حالم از نوا بهم میخوره.
واقعا دختر بیشعوریه.
حیف اونهمه وقت و انرژی که حرومش کردم.
تف به ذات آدم بیارزش.
Testing Deepest Sender
ژانویه 17, 2009 با anerdgeekFinally I installed the damn plugin,
Writing right to left is a bit hard, and I prefer not to use it.
everything else seems ok.
Nava was here today, and I tried to teach her recursive functions. As a consequence I learned that I don’t know what’s going on under the hood when we use recursion.
I hope someday I learn the whole scenario.
راپورت2
ژانویه 16, 2009 با anerdgeekدوره امتحانات شروع شده و همه یادشون افتاده که باید امتحان بدهند و پروژههاشون رو تحویل بدن و بنابراین یاد من افتادن.
سرم حسابی شلوغ شده.
هنوز اکثر وقتم صرف نوا میشه.
تصمیم دارم یه پلاگاین برای فایرفاکس دانلود کنم که راحتتر بشه اینجا رو آپدیت کرد.
اولش دلم میخواست خیلی چیزا اینجا بنویسم. گزارش کاهام و نت برداریهام. اما از وقتی گوگل نتپد رو کشف کردم، لزومی به استفاده از وردپرس ندیدم.
در هر حال باید دید پلاگینی که نصب میکنم چقدر خوبه.
————–
دو تا امتحان دارم و دوتا پروژه.
امتحانها برام سخت نیست ولی از پرژهها میترسم یخورده. هنوز خیلی کار دارم که انجام بدم.
نیو یرز ایو
دسامبر 31, 2008 با anerdgeekموگه رو دیروز تو فشن کافه دیدم.
بغلش کردم و چلوندمش و تو گوشش گفتم ایت فیلز سو رایت.
حرف زدیم، غذا خوردیم، واسم از دوست پسرش و دختر دوست پسرش کفت.
دلم واسش خیلی سوخت.
خیلی اصرار کرد که برم باهاش پارتی سال نو، میگفت وی آر وی آی پی، کام. از اینکه بیشعورم، ازش شرمندم. امیدوارم فرصت بشه از دلش در بیارم.
راپورت
دسامبر 28, 2008 با anerdgeekاز 17 دسامبر تا حالا نه سیگار کشیدم نه لب به الکل زدم.
حال و روزم بدنیست.
چیزی دیگه نمونده تا ترم تمام بشه ولی من هنوز هیچ کودوم از پروژههام آماده نیستن. نتنها آماده نیستن که شروع هم نکردمشون.
موگه امشب از استانبول میاد اینجا.
ساعت 5 یعنی حدود یک ساعت و نیم دیگه نوا میاد خونم تا رو پروژش کار کنیم باهم. نمیدونم اگه وقتی اینجاست موگه برسه چکار باید بکنم. البته باید بگم اصلا نگران نیستم.